تاریخ انتشار: 1397/08/19 12:24:14
کد خبر: 1490

روایتی زیبا از زندگی خیر بزرگ مدرسه ساز اکبر ابراهیمی؛

دست هایی که ستون های شهرهستند

بعضی ها ستون هایی هستند که شهر بر روی آنها استوار است. این جمله را دوستی می گفت و معتقد بود اگرتهران و شهرهای دیگر در ایران و کشورهای دیگر فرو نمی ریزد به دلیل بودن آدم هایی است که حکم ستون های شهر را دارند.


 محمد این جمله ها را گفت و در چشمان همسرش خیره شد و گفت: خدا خیلی بزرگ است فردا هم روز خداست و مطمئنم که روز خوبی خواهد بود.
 زن می دانست که محمد فردا و فرداها را با لبخند شروع می کند و با دلی پر از یاد خدا جعبه های پر از میوه اش را در سرچشمه می فروشد. مادررو کرد به بچه ها و گفت امروز غروب هم که فروشش خوب باشد می آید و با صدای بلند می گوید: زود آماده شوید میریم  پابوس حضرت شاه عبدالعظیم(ع).
آنوقت بود که قند در دل جلال و جلیل و اکبر و اصغر آب می شد و عشق سوار شدن به ماشین دودی در دلشان جان می گرفت.
تصویر  زیبای آن روزها لبهای خندان و توکل بی نهایت پدر بود و دست های مهربان مادر که دستشان را گرفته بودند و از دماوند سرسبز به تهران آمده بودند و ساکن خانه ای در سه راه شکوفه شده بودند.
چراهایی که جوابی نداشت
" چرا" هایی که در ذهنش شکل می گرفت بیشترو بیشترمی شد و دور سرش می چرخید: چرا باید سر و وضع بچه های کلاس با هم فرق داشته باشد ؟ چرا باید یکی در رفاه باشد و دیگری خستگی از سر و رویش ببارد؟ چرا باید بیشتر بچه های کلاس پا به پای پدرشان کار کنند و گروهی اقلیت در آسایش باشند؟
چراها مثل پتک بلند می شد و چون جوابی نمی یافت به سرش فرود می آمد.
 خدایا یعنی می شود من هم یک مدرسه بسازم؟
زنگ های تفریح بچه های مدرسه بازی می کردند اما اکبرگوشه ای می نشست و فکر می کرد اما فقط یاد آوری زمانی که مدیر مدرسه با چند مرد کت و شلواری و مودب به کلاس آمدند و مدیر توضیح داد که نام این مردان خیر و نیکوکار است و کارشان ساختن مدرسه و تامین نیازهایتحصیلی دانش آموزان است دلش را آرام می کرد. 
 با خودش فکر می کرد یعنی این مردان چقدر پول دارند که می توانند مدرسه بسازند؟ یعنی چکاره هستند که می توانند این همه پول دربیاورند و مدرسه بسازند؟ شاید زن و بچه  ندارند که می توانند پول هایشان را جمع کنند؟ شاید هم به اندازه خانواده شلوغ ما بچه ندارند؟ یعنی پولهایشان به اندازه یک اتاق می شود ؟ و در دلش آرزو کرد ، خدیا یعنی می شود یک روز  من هم مثل انها آنقدر پول داشته باشم که مدرسه بسازم و به هر کسی که نیاز دارد کمک کنم ؟  یعنی می شود کنار نام اکبرابراهیمی هم بنویسند خیر و نیکوکارو مدرسه ساز ؟
  صورتش را لبخندی پر کرد بچه ها صف کشیده بودند تا به کلاس بروند اما او حتی صدای زنگ را نشنیده بود.
کوه از خراش ناخن تو زخم نمی شود
  اکبر8-9 ساله با وجود سن کم دردهای جامعه را می فهمید اما نمی توانست برای رفع آن کاری بکند .
 دفترش را باز کرد و آرام نوک قلم درشت را با چاقو تراشید و در دواتی  که مادر با حوصله درونش را لیقه انداخته بود فرو برد.هر چه فکر کرد نمی دانست چه بنویسد. انگار یکی در دلش خنج می کشید. از پدرکه خستگی اش در فضای اتاق کوچکشان  پهن شده بود کمک خواست.
بابا محمد مثل همیشه به پشتی تکیه داده بود و فکر می کرد.
-  بابا به من سرمشق می دهی؟  باید سه بار با قلم درشت و 5 بار با قلم ریز بنویسم.
 پدر شعری خواند که اکبر معنایش را نفهمید اما نوشت:
ای روزگار،مشت خود از چه رو خسته می کنی ؟/  کوه از خراش ناخن تو زخم نمی شود...
اکبر نوشت، یک بار ، دو بار ،5 بار و صفحه تمام شد اما معنای شعر را نفهمید.
عصای دست بابا
 آن روزها لبهای خندان و توکل بی نهایت به خداوند پدر بود و دست های مهربان مادر که دستشان را گرفته بودند و از دماوند سرسبز به تهران آمده بودند و ساکن خانه ای در سه راه شکوفه شده بودند. 
مدت ها بود به حرف های داداش جلال فکر می کرد می دانست داداش بزرگتر که همیشه سرش تو کتاب بود و حتی ساعتی از زمانش به هدرنمی رفت  بدون فکر حرف نمی زند اما تصمیمش وقتی جدی شد که چهره  پدر را غمگین دید. 
آن روز عصر مادرش را در آشپزخانه دیده بود که یواشکی  با داداش جلال حرف میزد وآرام اشک می ریخت. می گفت که ماموران شهرداری ریختند و کسب و کار محمد را به هم  زدند. می گفت پدرتان را تا امروز اینقدر پریشون ندیده بودم و آرامتر در بغل داداش جلال گریه کرده بود.
اکبر برگشت و به دستان  زحمتکش بابا  نگاه کرده بود که حالا حائل صورتش کرده بود. او صورت پدر را از لابلای انگشتانش می دید و می دانست که همه از پشت حلقه اشک چشمانش همه چیز وهمه کس را تار می بینند.
 تصمیمش را گرفت. داداش جلال راست می گفت باید می  رفت دنبال کار و می شد عصای دست بابایی که  سخت کار می کرد اما لبخند از لبانش دور نمی شد و مرتب در خلوتش  مولانا و حافظ می خواند.
 جلال از آشپزخانه بیرون آمد و پاورچین  به سمت حیاط رفت با دست به اکبر اشاره کرد و گفت: بپا داداشی یواش بیا نکنه  بابا بیدار بشه...
هنوز جلال  دهان باز نکرده بود که  اکبر گفت راست می گفتی  داداشی از فردا میرم  سر کار... درس را بعدا هم می شود خواند .
یادش مانده بود که داداش بزرگه  چند روز پیش به او گفته بود : تو خوب درس می خوانی اما می دانم که قدرت و توان کار کردنت فوق العاده است و اگر مایل به کار کردن باشی تو را به آهنگر معروف شهر عبدالعظیم نور صالحی معرفی می کنم. گفته  بود خودت خوب می دانی که آهنگری شغل خوب و نون و آب داری است. گفته بود به تو اعتماد دارم  چون تو از پس کارهای سخت بر میایی.
 اکبر دست مردانه برادر را فشار داد و از فردا شال و کلاه کرد و به طرف ایستگاه ناصری راه افتاد.
من شاگرد معروفترین آهنگر شهرم
شروع  به کار کردن و موفقیت های پی در پی  اکبر از طرفی و  بورسیه  شدن جلال در دانشگاه های انگلستان از طرف دیگر لبخند را به صورت مادر و قدرت را به پاهای پدر بازگردانده بود.
حالا دیگرمعروفترین آهنگر شهر که خودش به توکل داشتن به خدا  و صداقت و راستی و درستی  زبانزد مردم شهر بود به ایمان و حضورقلبی اکبر و توکل بی نهایت  اش به خدای مهربان اعتقاد داشت و بارها اعتراف کرده بود که این پسر  با این همه خلوص و انسانیت و پشتکار و اراده به مراحل بالاترو موفقیت های بزرگی می رسد.
کارگاه آهنگری هر روز سفارش های بزرگ می گرفت و اکبر کنار استاد کار بلد و با ایمانش ، بزرگ می شد . نام خداوند و کار برای خدا لحظه ای از زبانش نمی افتاد و در دل  به پیشنهاد داداش جلال فکر می کرد که از او مردی با اراده ساخته بود.
خدا جای حق نشسته است
از پدرشنیده بود که جلال در فرنگ پله های ترقی را چند تا یکی طی کرده و کرسی های مهم دانشگاهی به او پیشنهاد شده اما مادر می ترسید پسرش در فرنگ بماند.اکبر اما ته ته  دلش می دانست که داداش جلال مردمش را از یاد نمی برد و به وطن باز می گردد.
 جلال بازگشت با دست پر .اما مسئولان  قدرش را ندانستند تنها به دلیل اینکه  از خانواده اعیان و اشراف نبود پیشنهاداو را برای  خدمت در دانشگاه شریف نپذیرفتند و او را با همه موفقیت های علمی و مدارک معتبرخارجی  برای معلمی در مدرسه ای در منطقه ای دور افتاده انتخاب کردند.
 جلال غصه دار بود وپدر مثل همیشه او را به صبر دعوت می کرد و می گفت پسرم خدا جای حق نشسته است.
 بابا محمد راست می گفت خدا هوای جلال را داشت که فردای آن روز پستچی زنگ خانه را زد و دعوت نامه ای از مرکز پژوهشی معتبر همراه دو بلیط به مقصد کانادا به دستش  داد.
داداش جلال رفت تا  با دانشی که آموخته بود مخترع گوشی های همراه شود و در دپارتمان  مخترعان کانادا مقامی مهم داشته باشد و اکبر با تشویق استاد نورصالحی در مرکز فنی حرفه ای زیر نظر یک استاد آلمانی تعمیر یخچال و تاسیسات را آموخت.
فرشته نجات " آشود کارپتیان"
پسر 17 ساله آن سال ها با اینکه می دانست در همه خانه ها یخچال وجود ندارد دانش و تخصص تعمیر یخچال را آموخته بود و صبح خروس خوان  کیف ابزارش را برمی داشت و در مغازه ها یخچال تعمیر می کرد.
همان روزها توانست با پس انداز 2 هزار تومانی مغازه ای درسه راه چرم سازی  بگیرد اما پرداخت 70 تومانی کرایه مغازه در توانش نبود و مجبور شد بدنبال تجربه های قبلی اش  برود و آهنگری و لوله کشی را ادامه  دهد.
 آن روزها ایران در بحبوحه انقلاب اسلامی بود و اکبر با اراده قوی و کار کردن مستمر پس اندازی برای خودش کنار بگذارد اما شاید  بابا محمد و داداش جلال و مادر و حتی خود اکبر باور نمی کردند که روزی بتواند کارخانه ای را از ورشکستگی نجات دهد.
آن روزها مدیر عامل کارخانه جنرال الکتریک مردی  بود به نام" آشود کارپتیان" و کارگران کارخانه به دلیل نگرفتن حقوق ناراضی بودند . اوضاع کشور هم طوری بود که سرمایه داران به فکر حفظ سرمایه خود  بودند و ریسک نمی کردند و بیشتر به فکر فرار از کشور بودند.
 آن روز "آشود" که به واسطه دوستی، نام اکبر را شنیده بود در کمال ناامیدی شماره اکبر را گرفت  و با  اینکه از خوشنامی و اعتقاد قلبی اکبر بسیارشنیده بود اما باور نمی کرد که کسی  بتواند در شرایط سخت و کسادی بازار به او کمک کند.
یک ساعت پس از تماس وقتی در را باز کرد و پشت در اکبر را با دو چمدان پر از پول دید ، هنوز باور نمی کرد که توانسته با کمک وی حقوق کارگران را پرداخت کند و آرامش را به کارخانه باز گرداند.
 حالا دیگر انقلاب به ثمر نشسته بود و او که از پیشگامان پرداخت مالیات و کمک به انقلاب بود صورت حساب مالیات پیش از انقلاب خود را با تمام جزییات به نماز جمعه برد و در حضور آیت الله صانعی ، آیت الله هاشمی رفسنجانی و سید احمد خمینی به حسابی که اعلام شد واریز کرد.
نجات یک کارخانه ورشکسته
همان ایام بود که اکبر به فکر خرید کارخانه ای افتاد و به او پیشنهاد شد کارخانه ای که متعلق  به فرد ورشکسته ای است  را خریداری کند .
وزارت صنایع به اکبر اعلام کرد که صاحب قبلی این کارخانه بدهکار است و به تعهداتش عمل نکرده و حتی یک ریال هم به درد نمی خورد و تنها شرط واگذاری کارخانه ، ساخت سوله و دیوار بود اما اکبر با همه سختی ها قرارداد را بست و یک سوله  2 هزار متری ساخت اما اصلا امیدی به گرفتن پایان کار برای سوله و کارخانه بی درو پیکرنداشت.
ناامیدی در دلش  افتاده بود و قصد بازگشت به تهران را داشت که شهردار مهدی شهر برگه پایان کار را به دستش داد و گفت: باید از شما قدردانی شود که از تهران آمده اید و می خواهید با  راه اندازی کارخانه برای بچه های بومی اشتغال ایجاد کنید. اکبر دست هایش را بالا برد و خدا را شکر کرد .
شهردار مهدی شهر گفت: بدون شک  به لطف احترام به پدر و مادر و دعای آنها به این  جایگاه رسیده اید و باشد که مایه فخر ایران شوید.
 با وجود شما چرا باید منت آلمانی ها را بکشیم
حقوق های آن روز یک ریال و دو ریال بود. خود عبدالعظیم نور صالحی هفته ای 5 تومان می گرفت  در و پنجره می ساخت کیلویی 11 تومان، آهن می خرید کیلویی 9 تومان و در هر کیلو دو تومان سود می کرد.
آن روز سر دستگاه تراش بود که یکی سراسیمه آمد با قفلی به اندازه فیلتر سیگار و گفت: عمو جان می توانی این قفل را درست کنی ؟ قفل کوچک بود و یک زبانه داشت و معلوم بود برای پشت شیشه ها  استفاده می شد . 
جوان هراسان گفت موزه ایران باستان ر ا دیده ای ؟ این قفل ها را قبلا از آلمان سفارش می دادیم اما حالا اعلیحضرت برای افتتاح می خواهد بیاید و باید قفل ها را عوض کنیم و وقت هم نداریم تا از آلمان سفارش دهیم.
عبدالعظیم قفل کوچک را در دست گرفت و با دقت نگاه کرد و گفت بله می تونیم درست کنیم . 
جوان از شادی بالا پرید و گفت خیلی  سریع می خواهیم و وقت نداریم و مشتی پول روی میز ریخت.
 عبدالعظیم با دست به پول ها  اشار ه کرد و گفت : اولا من به اعلیحضرت کار ندارم و کار خودم را می کنم  دوما پول هات را جمع کن و به اندازه ساخت قفل ها بگذار حتی می تونی  بعد از تحویل قفل ها پولش را بدهی .
 جوان 400 قفل سفارش داد و  در حالی که در چشمانش اشک حلقه زده بود گفت:شما اینجا هستید  آنوقت ما برای سفارش  باید منت آلمانی ها را بکشیم.
کل هزینه مواد اولیه  برای تهیه 400  قفل 13 ریال بود.
ستون های شهر 
 آدم هایی از این دست در شهر و کشور ما کم نیستند همان هایی که  فرزندان ، همسر ، خواهران و برادران و دوستان از آنها به عنوان گنجینه و ثروت اجتماعی  یاد می کنند و از اینکه او را دارند به خود می بالند و مگر کم بالیدن دارد وجود مردانی که  ستون های شهر هستند و اگر آسمان به زمین نمی افتد به یمن بودن آنهاست.
 
 
 
 زهره حاجیان 

اشتراک گذاری
captcha